شمارهٔ ۱۳۹۱
ز روی لطف کن در من نگاهیکه تا گردم ز جانت نیکخواهی
چو حلقه بر درت سرگشته زآنمکه در خوان وصالم نیست راهی
وصالت از خدا خواهم به زارینخواهم غیر از این مالی و جاهی
دل مسکین سرگردان ما رانباشد جز سر زلفت پناهی
به جان تو که در مهرت نکردمبه غیر از عشق ورزیدن گناهی
گناهی من اگر کردم خدا راشد اکنون آب چشمم عذرخواهی
نگوید در غمت جز مردم چشمندارم ای عزیز من گواهی
گذاری گر کنی سویم ببینیز مهرت رُسته بر خاکم گیاهی
شود قلب جهان چون زر سراسراگر لطفت کند در ما نگاهی
وگر لطفت نباشد دستگیرمجهان بر ما چو زندان است و چاهی
رُخش را چون کنم تشبیه با ماهکه یک شب بدر باشد هر به ماهی
چه نسبت زلف او با مشک تاتارکه باشد در جهان او را سیاهی
ز آهم رو مکش در هم که باشدضرورت زنگ آئینه ز آهی