شمارهٔ ۱۳۸۴
در ره عشق تو جانی میدهم در جست و جویبو که مقصودی شود حاصل مرا زین گفت و گوی
هیچ میدانی که بی روی تو جانا در فراقبر رخ جانمی رود ما را ز دیده آب جوی
دل ببردی از من و در پا فکندی این رواستاز من بیچارهٔ مسکین چه می خواهی بگوی
این نگار چابک دلبر به میدان از دو زلفرو به چوگان جفا و دل ببرد از من چو گوی
همچو گوی آخر نگویی تا به کی این خسته دلدر فراق روی تو سرگشته گردم کو به کوی
تا به کی تندی و بدخویی کند با ما نگاردل به جان آمد ز دست آن نگار تندخوی
ترک بدخویی و تندی کن وگرنه دلبرادر جهان آشفته گردم بر رخ تو همچو موی