شمارهٔ ۱۳۸۳
ای صبا حال دل من پیش دلبر بازگویآنچه دیدی از من دلخسته از آغاز گوی
گر بود در مجلس نااهل زنهار ای صبادم مزن یک لحظه وان دم در محل راز گوی
گو نمیسازد دلم زین بیش با درد فراقبا من بیچارهٔ مسکین دمی درساز گوی
با گل خوش بو بگو کارم به جان آمد ز غمبی رخ عاشق فریبت ای دو دیده باز گوی
در فراقت عمر ما بگذشت چون باد خزانیک زمانم از وصال خویشتن بنواز گوی
بی قد و بالای تو از ما به سرو ناز گویچون برستی سایه لطفت به ما انداز گوی
گر تو را از حال زار ما فراغت حاصلستهم دمی آخر به احوال جهان انداز گوی
مطربا در ساز کن عود و نی و چنگ و ربابوآنچه می گویی به نزد عاشقان با ساز گوی
گر بخوانی یک دو بیتی دلپذیر از شعر مندر سرابستان تو با دستان خوش آواز گوی
هرکه را همچون تو مجنونی به دست آید ولیگر بود اهل خرد جان و جهان درباز گوی