شمارهٔ ۱۳۸۲
ای صبا آخر چرا افتان و خیزان میرویزود بشتاب ار به کاری سوی جانان میروی
حال یعقوب ستمکش پیش یوسف بازگوینیک میدانی تو حالم چون ز کنعان میروی
درد بیدرمان ما را گر توانی هم به لطفچارهای کن چارهای چون پیش درمان میروی
قصّهٔ سوز درون بلبل شوریدهدللطف کن با گل بگو چون سوی بستان میروی
حالت حزن دل تنگم ز تو پوشیده نیستیک به یک با او بگو کز بیت احزان میروی
با دل سرگشتهام گو تا به کی در کوی دوستبا دل پُر آتش و با چشم گریان میروی
صورت حال خرابی جهان را عرضه دارچون به نزد مالک ملک سلیمان میروی