شمارهٔ ۱۳۷۵
نه درد دلم را دوا میکنینه بر گفتهٔ خود وفا میکنی
نه یک شب به حالم کنی رحمتینه فکری ز روز جزا میکنی
نه کام دلم یک نفس میدهینه از بند جورم رها میکنی
چرا زخم بر دوستان میزنیچرا کام دشمن روا میکنی
به خون غریبان کمر بستهایمکن جان مکن جان خطا میکنی
جفا با اسیران مسکین چرابه کام دل ناسزا میکنی
فغانی برآرم ز جور تو منبگویم که با من چهها میکنی
چو جان در وفایت دهم مردوارجفا با من آخر چرا میکنی
تو را در جهان نیست عیبی جز اینکه بیداد بر آشنا میکنی