گنج

شمارهٔ ۱۳۷۴

قافیه: رنکنی۸ بیت
تو خود به حال پریشان ما نظر نکنیبه کنج کلبه احزان ما گذر نکنی
بیا که از غم هجرت به جان رسید دلمبه شرط آنکه ز پیشم دگر سفر نکنی
به لطف بنده نواز تو چشم آن دارمکه گوش با سخن مدعی دگر نکنی
دلا تو تا سر ما را به باد بَرندهیهوای زلف سیاهش ز سر به در نکنی
میسّرت نشود وصل دوست تا جان رابه پیش ناوک مژگان او سپر نکنی
چو خسرو از لب شیرین دوست در تابیخود التفات دگرباره با شکر نکنی
ایا نسیم صبا یار بی وفای مراز حال و کار پریشان ما خبر نکنی
ز چشم مست تو صد فتنه در جهان افتادچرا به حال خراب جهان نظر نکنی