گنج

شمارهٔ ۱۳۶۶

صبا حال دلم را نیک دانیبه کوی دوست رو یک شب نهانی
بگو حال دلم با آن ستمگرز روی لطف و دانم می‌توانی
بگویش ای بت سنگین دل منچرا با ما چنین نامهربانی
نیارم کرد عشقت آشکاراتو باری پرسشی می‌کن نهانی
دلت در جای دیگر پای بندستمرا می‌داری ای دلبر زبانی
بیا تا در برت گیرم خدا راکه دل را جانی و جان را روانی
به باغ جان ما بخرام چون سرومگر کز درد هجرم وارهانی
اگر هجران چنین خواهد گذشتنمرا دیگر نشاید زندگانی
وصال تو شبی ای نور دیدهمرا خوشتر ز عمر جاودانی
چو گل داغ فراقت نیست بر جانبه باغ جان ما سرو روانی
مگردان سر ز ما ای سرو آزاداگرچه شیوه‌ها را نیک دانی
چو جان مهر تو در دل هست ما راوصال تست عین کامرانی
به هر عودی که بر ما آید از تومسوز ای بیوفا جان و جهانی