شمارهٔ ۱۳۶۵
بده ساقی تو جام ارغوانیز دست غم مگر بازم رهانی
تن مسکین من از درد عشقتگرفته چون دو چشمت ناتوانی
به هرزه در سر کار تو کردممن خسته جگر جان و جوانی
به لعل دلکشش گفتم خدا رابیا بوسی بده تا جان ستانی
روان پیش من آ ای سرو آزادکه جانم را دل و تن را روانی
به الطاف عمیمت ای دلارامچه باشد گر ز هجرم وارهانی
چو من از بندگانت بندهایامکرم کن چون تو سلطان جهانی