شمارهٔ ۱۳۶۴
تو جام جهان نمای جانیجانی و دو دیدهٔ جهانی
در عشق رخ تو ناتوانمرحم آر به من چو میتوانی
در هجر تو زندگی نخواهمبا وصل خوشست زندگانی
ای ماه جبینِ سرو بالاتو راحت روحی و روانی
ای لعل لب تو خوشتر از جاندیدار تو عمر جاودانی
در کار غم تو کردهام جانای اصل حیات و شادمانی
گر مهر منت به دل نباشدمیکن تو تفقدّی زبانی
چون شد غم عشق آشکارامیپرس ز حال من نهانی
بر خاتم لعل تو شده ختمجان بخشی و رسم دلستانی
با آنکه تو را ز جان غلامماز بندگیام تو در گمانی
من کشته وصل آن جهانمسهلست حیات این جهانی