شمارهٔ ۱۳۶۲
ای جان و زندگانی عمری و شادمانیبر حال ما نظر کن کز لطف میتوانی
من سخت ناتوانم جز تو کسی ندارماز پیش خود مرانم هرچه کنی توانی
من در غم تو زارم وز خود خبر ندارملطفی بود به کارم گر از غمم رهانی
عشق تو آشکارا شد چون کنم نگاراآخر تفقدی کن ای جان ما نهانی
از سوز ما و زاری آخر خبر نداریتا کی کشم جفایت تا کی وفا ندانی
دانم ترا فراغت از حال زار ما هستگر در دلت نیایم هم پرسشی توانی
عمریست تا دل من در کار عشق خون شدبی دوست سیر گشتم از عمر و زندگانی
نرگس میان بستان مخمور بود باریکز چشم شوخت [آموخت] سستی و ناتوانی
تلخست کام عیشم زهرست بی تو نوشمجز وصل تو چه باشد مقصود این جهانی