گنج

شمارهٔ ۱۳۶۱

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: انی۷ بیت
دلی ز دست بدادم ز روی نادانیز دست جور تو خوردم بسی پشیمانی
بریختی به ستم خون دل ز دیدهٔ ماکنون به گردن تو خون ماست تا دانی
اگرچه دادن جان مشکلست در هجرانتو رخ نمای که تا جان دهم به آسانی
اگر کشند به چین صورت نگار به دستبگو که صورت جان کی کشد چنین مانی
خیال دوست درآمد به دیده می‌گفتماگرچه هست خیالم به دوست می‌مانی
مرا ز روی تو زین بیش صبر و طاقت نیستبیا که بر دل پر درد من تو درمانی
بیا و چاره کار جهان بجوی به لطفوگرنه هم به غم حال خویش درمانی