گنج

شمارهٔ ۱۳۶۰

دلی که نیست به درد فراقت ارزانیروا مدار کز آن پس خورد پشیمانی
من شکسته جفای تو نیک می‌دانمولی تو مهر و وفای مرا نمی‌دانی
مراست درد دلی ای نگار در غم تواگر تو نیک بدانی در آن فرو مانی
نکرد هیچ طبیبم دوا به غیر وصالبیا که درد دلم را بتا تو درمانی
درون سینه تنگم نشسته‌ای چون جانمده ز دست خدا را تو بندهٔ جانی
اگرچه وصل تو مشکل دهد مراد دلمبه جان تو که برت جان دهم به آسانی
تو پادشاه جهانی بده به جان فرمانز دوست حکم و ازین بنده بنده فرمانی
ببرد دل ز من خسته و ندادم کامچنین بوَد صنما عادت مسلمانی
مکن ستم به من از حد برون که از ناگاهبگیرد آه دلم دامن تو تا دانی
اگرچه هست تو را مشتری بسی به جهانگرت به جان و جهانی خرم که ارزانی