گنج

شمارهٔ ۱۳۵۹

مرا که در دو جهان راحت دل و جانیبه درد عشق تو درمانده‌ام تو درمانی
مرا به غیر تو مقصود در دو عالم نیستخدای داند و من دانم و تو هم دانی
بیا که ملک دل ایثار خاک مقدم تستبه هرچه حکم کنی بر دلم تو سلطانی
منم ز جان و دلت معتقد ولی چه کنمکه اعتقاد من خسته دل نمی‌دانی
وگر تو چارهٔ درد دلم بخواهی کردچو من شوی که به درمان خویش درمانی
ایا وصال تو آب حیات من تا چندمرا بر آتش سوزان هجر بنشانی
تو شاه و حاکم و فرماندهی و ما محکومکه نیست چارهٔ ما غیر بنده فرمانی