گنج

شمارهٔ ۱۳۵۸

جهان بگرفت باز از سر جوانیرسید ایام عیش و کامرانی
بهار و نرگس و بید و بنفشهکنار جوی و روز شادمانی
شکفته ارغوان و سوسن آزادچمن سبز و شراب ارغوانی
کنونت ای عزیزا قدر بشناسمده بر باد غم عمر و جوانی
به رخ اندر چمن همچون گل نوبه قد در باغ سرو بوستانی
به جان آمد دلم در درد عشقتمکن زین بیش با ما دلستانی
مرا در سر به جای نور چشمیمرا در تن تو چون روح و روانی
رقیب بی خرد چندم دهی پندتو قدر روز وصل او چه دانی
ز تاب هجر جانان مشکن ای دلکه بهر روز وصلش در جهانی