گنج

شمارهٔ ۱۳۵۷

همچون قلم نگارا چندم به سر دوانیچندم به تیغ هجران از پیش خود برانی
من بر سر وفایم تو بر سر جفاییچندانکه من بر اینم تو سنگدل بر آنی
تو راحت روانی تو آرزوی جانیتو شهره زمینی تو طرفه زمانی
من بندهٔ ضعیفم سرگشتهٔ اسیرمگر رحم می‌نمایی ور می‌کشی تو دانی
جان من از فراقت بر لب رسیده جانادر من نظر کن آخر روزی اگر توانی
یاقوت دُرفشانت تا بست لعل شکّربشکست از لطافت بازار لعل کانی
دانم که رحمت آید بر محنت جهانتگر از سر حقیقت حال جهان بدانی