گنج

شمارهٔ ۱۳۵۶

تو راست بر مه تابنده از شکر دهنیقدی چو سرو روان سرو را ز گل بدنی
سزد که سرو خرامان ز پای بنشیندبه ناز اگر بخرامی به گوشهٔ چمنی
به تنگنای دهانت سخن نمی‌گنجددر آن دهن که تو داری که را رسد سخنی
میان مجمع خوبان نگاه می‌کردمتو آفتابی و خوبان ز انجم انجمنی
به حکم حبّ وطن ای دل غریب ضعیفز کوی عشق تو خوشتر نباشدش وطنی
ز شوق بر در عشّاق در فراق رختهزار جامه قبا شد چه جای پیرهنی
من و هزار چو من طالب وصال تواندز درد عشق تو هریک فتاده در محنی
هزار حیلت و دستان و مکر و فن دانمنمی‌رسم به وصالت به هیچ مکر و فنی
تو پادشاه جهانی و من گدای درتبه وصل همچو تویی خود کجا رسد چو منی