شمارهٔ ۱۳۵۳
فراموشت چرا شد مهربانیمگر حال من بی دل ندانی
مرا چون دیدهای ای نور دیدهدلم را جانی و جانم روانی
تو را چون من فراوان بنده باشدمرا چون تو نباشد کس تو دانی
چرا ای دلبر طناز باریدلم را بردی و در قصد جانی
مرنجانم به هجران ای نگارینبه وصلم چارهای میکن نهانی
به باغ جان نظر کردیم و دیدیمبه چشم ما تو چون سرو روانی
به هجرم گر برانی چارهای نیستبه وصلم گر نوازی میتوانی
منه بر خاطر ما بار هجرانچه باشد کز فراقم وارهانی
ز رویت تا جدا گشتم به ناکامندیدم در جهان من شادمانی