شمارهٔ ۱۳۵۴
نگارا چون قلم ما را به سر تا کی بگردانیمگر حال من مسکین سرگردان نمیدانی
چو زلف خویشتن ما را مکن سودازده جاناکه در هجرت به جان آمد جهانی از پریشانی
مرا دردیست در عشقت که تا جانم به تن باشدطبیب من تویی آخر چرا فارغ ز درمانی
دل و جان و قرار و هوش و صبر و عقلبه باد عشق بردادم تمام از روی نادانی
مرا بر باد بردادی و آتش در من افکندینه گویی تا به کی ما را چو خاک از دامن افشانی
مکن بر من ستم زین پس که کس این ظلم نپسنددکنون ترسم که همچون من به درد دل فرو مانی
من بیچاره میدانم که باری تا غم هجراننهادی بر دلم داغی که آن داغیست سلطانی
چو بلبل در قفس دایم چرا داری دلم در بندقفس را بشکند روزی ز بار غصّه زندانی
جهانی سر به سر اندوه و بار غصّه میبینمچرا ای نازنین آخر ملولی از جهانبانی