شمارهٔ ۱۳۵۰
تو عهدی کردهای جانا که از من سر نگردانیتویی سرو روان جان به باغ عمر ما دانی
قدت چون همّتم بالا گرفت اندر سرابُستاناز آن در درنمی آید مرا آن سرو بستانی
بسا دردی که من دارم ز درد دور هجرانتولی چاره نمیدانم چو دردم را تو درمانی
بکن درمان درد ما طبیبا از کرم روزیکه میترسم به درد خویشتن ناگه فرو مانی
دماغم عنبرآگین شد به بوی زلف شبرنگتبگو ای باد جان پرور مگر از کوی جانانی
تو عمری و نمیباشد به عمر امّید چندانیوگر باشد مرا از تو، تو دان آن هم ز نادانی
دلم هر لحظه میگوید که ترک عشقبازی کنجوابش می دهم کای دل مگو چیزی که نتوانی
چو یاد زلف مشکینت به خاطر آورم جاناجهان را باز نشناسم به جانت از پریشانی
جهان از دست جور تو به جان آمد ز غم خوردنازین بهتر نشاید کرد تدبیر جهانبانی