شمارهٔ ۱۳۴۹
دلم را درد و درمانی مرا تو مونس جانیمن بیچاره را تا کی به درد دل برنجانی
چو درد ما تو میدانی ز روی لطف جان پروربه سوی ما گذاری کن ز روی لطف پنهانی
ز من پرسی که در هجران ما چونی بگویم چهچو حال زارم ای دلبر ز من بهتر تو میدانی
منم دل خسته هجران طبیبم نیک میداندکه درد بی دوایم را تو درمانی تو درمانی
نگارینا جفاکاری مکن زین بیشتر بر منکه ناگه همچو من روزی به درد عشق درمانی
مرانم بیش ازین از در مکن نومیدم ای دلبرکه در عالم کجا باشد چو من بگزیده جانی
نکویی کن به هر حالی چو عمر از دست خواهد رفتکه از بد کردنت آخر نباشد جز پشیمانی
به چشمانت که از هجران نیاید خواب در چشممشب دوشین نخوابیدم چو زلفت از پریشانی
به نادانی مکن خوارم مجو زین بیش آزارمکه چون من بنده جانی نیابی هیچ تا دانی