گنج

شمارهٔ ۱۳۴۸

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: انی۹ بیت
چو حال زار من خسته دل تو می‌دانیبه شرح حال چه حاجت که در دل و جانی
به سرّ سینه مردان که از میانهٔ جمعبه لطف خویش برون بَر تو این پریشانی
بگیر دامن اخلاص و نیک مخلص باشدلا خلاص نیابی یقین به پیشانی
چو آب روی من خسته برده‌ای تا کیبر آتش غم عشقم چو دود بنشانی
به اوّل ار نکنی فکر عاقبت ای دلبه آخرت نبود هیچ جز پشیمانی
چو من ز روی ارادت تو را ثنا خوانممرا چرا تو به خواری ز پیش می‌رانی
ز دامن تو ندارم به تیغ دست امیدکه گر به قهر برانی به لطف واخوانی
گرم به قهر برانی ز درگهت نرومکجا رود ز در لطف بنده جانی
مراد دل همه در کام نامرادی دانکه در جهان همه حالی تو نیک می‌دانی