شمارهٔ ۱۳۴۷
دل من درد غمت دارد و تو درمانیزآنکه باشند همه در دل و تو در جانی
بخور آخر غم احوال دل نیک دلانمکن ای دوست که ناگه به غمی درمانی
ای صبا نکهت عنبر ز کجا آوردیتو همانا ز سر کوی غم جانانی
گر گذاری فتدت بر سر کویش زنهارپرسشی از من بیچاره بکن پنهانی
از منش گوی که جان در سر و کارت کردمای بت سنگدلِ سیم بدن تا دانی
از غم هجر تو جانم به لب آمد یک دمنظری سوی من خسته مگر نتوانی
در جهان دست چو در دامن مهرت زدهاممکن از دامنم ای دوست چو گردافشانی