شمارهٔ ۱۳۴۴
بتا تا کی کنی این سرگرانیچرا با ما چنین نامهربانی
زدم در دامن لطف تو دستیچو گرد از دامنم تا کی فشانی
درون خستگان هجر مخراشبه تیغ زجر جانا تا توانی
مرا بر دل غم عشقت قضا بودکه گرداند قضای آسمانی
تن مسکینم از چشم تو آموختدوای نور چشمم ناتوانی
بیا بر دیدهٔ ما جای خود کنکه ما خاکیم و تو سرو روانی
بیا کاندر سر کار تو کردممن مسکین تن و جان و جوانی
تو را باشد فراوان بنده لیکننباشد چون منت یک بنده جانی
ندارم در جهان غیر از تو یاریز روی عجز گفتم تا تو دانی
اگرچه فارغی از حال زارمبه جان تو که چون جان جهانی
بیا خوش دار ما را یک زمانکنگارینا به جام ارغوانی