گنج

شمارهٔ ۱۳۴۲

قافیه: یدمی۹ بیت
من شبی در خواب عکس روی او گر دیدمیزیر نعلین تو چون خاک رهت گردیدمی
گر مرا بودی مجال خاک بوس حضرتتصد هزاران دردت از سر تا قدم برچیدمی
ور صبا از کوی تو بویی نیاوردی برمکی چو غنچه من ز شادی صبحدم خندیدمی
گر، نه بوی یوسف مصرم وزیدی گاه گاههمچو یعقوب از غمت صد پیرهن بدریدمی
سرو آزاد قد او جانم ار کردی قبولبنده وار از جان به گرد قامتت گردیدمی
ورنه سودایی شدی از زلف او دل چون قلمسرزنش از خلق عالم این همه نشنیدمی
ورنه بر امّید عفوش جان بُدی امّیدوارای جهان چون خرّمی، مهر از جهان ببریدمی
چون چنارم گر بُدی دستی به سرو قامتتبا وجود دست بالا پای تو بوسیدمی
کاج مویی بودمی از زلف تو تا روز و شبگرد ماه روشن روی تو درپیچیدمی