گنج

شمارهٔ ۱۳۳۹

مرا خود نباشد به عالم دلیکزو باشدم یک زمان حاصلی
بسی در سرابوستان گل بُوَدولی همچو من کی بوَد بلبلی
دل آزاری خلق ازین پس مجویبه دست آر اگر می توانی دلی
تو آن بلبل شوخ دیده ببینکه چون می‌رباید ز بستان گلی
تو سرو سهی بین بدین سرکشیز حسرت فرو برده پا در گلی
غریقم به دریای هجران توچه غم باشدت بر لب ساحلی
به چرخ بلا درفتادی جهانچه حاصل ز اندیشهٔ باطلی