شمارهٔ ۱۳۳۸
در دیدهام نیامد جز روی تو خیالیجز قامتش نیامد در چشم ما نهالی
هجران به جانم آورد بر حال من ببخشایجانم به طاقت آمد در حسرت وصالی
در حسرتم که روزی در خاک پات غلطمای آب زندگانی گر افتدت مجالی
چون چنگم ار نوازی از وصل خویش یک شبیابند دشمنانت چون عود گوشمالی
حیران آن دو ابرو پیوسته من ز جانمسرگشته در شب [تار] از جستن هلالی
هر درد را زوالی باشد به روز درمانآخر چرا ندارد هجران تو زوالی
سرو بلند بی تو ذوقی چنان ندارددارد قدت نگارا از لطف اعتدالی
خواهم که همچو دامن افتم به پات لیکنترسم ز من نشیند بر خاطرت ملالی
عمری که در جهانم سرگشته همچو پرگارچشمم ندیده باری چون روی تو جمالی