شمارهٔ ۱۳۳۷
دلا تا کی به درد عشق نالیمگر در باغ با بلبل همالی
به بستان صبحدم بر روی چون گلبنال ای دل چو عاشق بر جمالی
به رویت سخت مشتاقم نگاراتو از من گرچه در عین ملالی
تو از من فارغ و من در تکاپویشب و روزم هوایی و خیالی
چرا داری من سرگشته پیوستز تاب زلف و ابروی هلالی
چرا بی جرم خون من بریزیبه تیغ غمزه و چشم غزالی
سرم بودی همیشه پر ز سوداز زلف او گرفت آشفته حالی
کماهی طالع شیرم که عمریستکه تا از اخترِ بد در وبالی
شرف یابی چو اندر برج سعدتبرآید آفتاب لایزالی
به جان آمد دلم از دست هجرانسعادت باز خواهم از وصالی
بجز وصل از جهان آخر بگوییدچه باشد کام رندی لاابالی