شمارهٔ ۱۳۳۶
ماییم و غم عشقت و خوابی و خیالیوز ماه رخت گشته تنم همچو هلالی
با محنت هجر تو شب و روز قرینمتا با تو کجا دست دهد روز وصالی
با خیل خیال تو بود انس دلم راگر خاطر محزون کُندم دفع ملالی
حال دل من عرضه دهی پیش نگارمای باد صبا گر بوَد آنجات مجالی
دل گفت گر او حال من خسته بپرسدگو از غم هجران تو گشتهست هلالی
هرکس به جهان منصب و مالی طلبیدندما را غم عشق تو به از منصب و مالی
حقّا که نخواهم نه به دنیی نه به عقبیجز خاک سر کوی تو مالی و منالی
گفتم به جهان آرزوی وصل تو دارمگفتا چه کنی باز تمنّای وصالی