شمارهٔ ۱۳۳۳
دلا تا کی چنین سرگشته باشیبه تیغ روز هجران خسته باشی
ز بار هجر آن دلدار تا کیچو زلف دلبران بشکسته باشی
سرانگشتان دلبند تو تا کیبه خون ناتوانان رشته باشی
به تخم بی وفایی خاطرت راچرا ای نور دیده کشته باشی
سراسر سینهٔ مجروح ما راز خوناب جگر آغشته باشی
ولی چون من هزارت بنده دایمبه قید آورده بازش هشته باشی
دلا در سوزن وصلش نگنجیاگر در هجر او چون رشته باشی
نگویی تا به کی ای دل خدا راز عشقش در جهان سرگشته باشی
خدا داند که تو تا چند عاشقبه خون دل ز هجران کشته باشی