شمارهٔ ۱۳۳۲
دلا تو تا به غم عشق در جهان باشیمیان خلق جهان بی سخن چو جان باشی
چو نرگسم شده بیمار تا به کی با ماچو سوسن ای بت مهروی ده زبان باشی
اگر ز نسل بنی آدمی بگو آخرچرا ز دیدهٔ ما چون پری نهان باشی
ز حد گذشت مرا شرح حال عشق ای دلقلم صفت تو ز غم چند سر دوان باشی
نگار خوش به سر نازبالش امیدبه خواب خوش تو چرا سر بر آستان باشی
فراغتیست تو را از جهان بگو تا چندمدام بر سر بازار داستان باشی
هزار جان به فدایت کنم من از سر شوقمیان باغ دل من تو چون روان باشی