گنج

شمارهٔ ۱۳۳۰

قافیه: اباشی۹ بیت
بتا به عهد من ار بر سرِ جفا باشیدل ضعیف مرا مایهٔ دوا باشی
مشو ز دیدهٔ ما دور ای دو دیدهٔ منتو همچو جان منی چون ز من جدا باشی
دلا تو پادشه من شدی مرو از راهچرا که تا به سر کوی او گدا باشی
ز بهر روز وصالش بود مرا جانیتو بی وصال رخش در جهان چرا باشی
گدای وصل نگاری شدی عجب نبودبه کوی شاه جهان گر تو بینوا باشی
ز دست ما چه برآید بجز دعای سحرتو صبح و شام همیشه در آن دعا باشی
من از جهان بجز از وصل تو نمی‌خواهممراد من ز جهان آنکه تا مرا باشی
چرا شدی ز غم یار خویش بیگانهبه راه عشق تو باید که آشنا باشی
جهان به گرد جهان گشتن تو به باشدبه هر دیار که باشی تو با خدا باشی