شمارهٔ ۱۳۲۹
تا نفس هست به یاد تو برآرم نفسیناکسم گر فکنم جز تو نظر سوی کسی
بر دلت گر گذرم نیست عجب ای دل و دینزآنکه بر بخت جهان میگذری هر نفسی
نقطه خال سیاهی که تو بر لب داریفی المثل هست به گرد شکرستان مگسی
دل من در غم دیدار تو میدانی چیستدر بهاران چو بود بلبل جان در قفسی
از سر لطف به فریاد من مسکین رسچون ندارم به جهان غیر تو فریادرسی
چه کنم گر نکنم ناله و فریاد و فغانکاروان رفت چرا بانگ ندارد جرسی
آن نگارین جفاپیشه چه گویم که چه کردبی گناهی به من خسته جفا کرد بسی