شمارهٔ ۱۳۲۸
من تو را دارم و جز لطف تواَم نیست کسیدر جهانم نبود غیر تو فریادرسی
نفسی بی تو نیارم زدن ای جان گرچهنکنی یاد من خسته به عمری نفسی
هرکسی راست هوایی و خیالی در سرمن بجز فکر و خیال تو ندارم هوسی
بیش از اینم چو مگس از شکر خویش مرانکه تفاوت نکند در شکرستان مگسی
بر من دلشده هرچند گزیدی دگریبه وصالت که به جای تو مرا نیست کسی
غرق دریای غم عشقم و از خون جگرمیرود بی رخت از چشمه چشمم ارسی
بلبل جان من از شوق گلستان رُختتا به کی صبر کند نعره زنان در قفسی
میدرآید چو جرس دشمن بیهوده دراینتوان ترک غمم گفت به بانگ جرسی
طالب وصل تو ای خسرو خوبان جهاننه من دلشدهام بس که چو من هست بسی