گنج

شمارهٔ ۱۳۲۷

اگر شود شب وصلت مرا شبی روزیبه اوج چرخ فلک سرکشم به پیروزی
سنان غمزه مزن بیش ازین به جان و دلمکه چشم مست تو مشهور شد به دلدوزی
چراغ وصل تو جانا که شمع مجلس ماستببرد دل ز من خسته در دل افروزی
به شمع گفتم پروانه ضعیف منممراست سوختن عادت تو از چه می سوزی
جواب داد مرا شمع و گفت پروانهتو سوختن ز سر عشق از من آموزی
به یک زمان تو بسوزی به نور طلعت مامنم که سوخته‌ام در غمش شبانروزی
منم ز صحبت شیرین نگار خود محرومبر آتشم ز غم و خون دیده‌ام روزی
شب دراز، من از دیده خون دل بارمبه روز اوّل عمرم نه روز امروزی
تو گر بسوزی آخر خلاص ممکن هستمرا ز سوز خلاصی نمی‌شود روزی