گنج

شمارهٔ ۱۳۲۶

بیا که غمزه سرمست تو به دلدوزیفراق روی تو را می‌کند بدآموزی
چو بخت یار نباشد بگو چه چاره کنمکه دولت شب وصلت مرا شود روزی
دلم به آتش عشقت بسوخت در سر لطفتو را به حال من خسته نیست دلسوزی
به غمزه گوی کز این پس مریز خون دلمچرا که نیست بجز شیوه‌ات جگرسوزی
مرا چو موم گدازان ز تاب هجرانشتو شمع مجلس انسی بدین دلفروزی
بیا و سر مکش از ما چو سرو ناز که منبه روت عاشق دیرینه‌ام نه امروزی
دلا تو گوشه انسی بگیر از همه خلقکه غیر بار غمش در جهان نیندوزی