شمارهٔ ۱۳۲۵
هر آنکه داد مرا عمر او دهد روزیچو او گذشت به روزم دهد به نوروزی
به حکم ایزد بی چون بود همه بد و نیکز بخت خویش ندانیم دور بهروزی
ز سنگ خاره که آورد لعل چون آتشهم او نهاد به فیرزوه رنگ فیروزی
که خانه ی عسلی ساخت در دل زنبورکه داد موم عسل را چنین شب افروزی
ز باد صبح گذشتهست شمع جمع فلککه درنهاد به شمع اینچنین جگرسوزی
دلا چرا تو غم رزق میخوری به جهانببین که در دل خاکست مور را روزی
غم جهان مخور ای دل که عمر بر بادستبه دل چرا بجز از بار غم نیندوزی
چه اعتماد به چرخ فلک توان کردنکه کار چرخ نباشد بجز کله دوزی