شمارهٔ ۱۳۲۴
بو که آن ماه من اندر چمن آید روزیحال زار منش اندر نظر آید روزی
گرچه پیچید عنان از من بیچاره به خشمخبری زان بت بدخو مگر آید روزی
ورچه مستست چو آن نرگس رعنا همه روزبو کز آن بی خبری با خبر آید روزی
با کمان خانه ابروت .......تیر آه دل من با سپر آید روزی
تا به کی در ظلمات شب هجران باشمآفتابی مگر از وصل برآید روزی
گل بستان امید من خون گشته جگرمگر از آب دو چشمم به سرآید روزی
من به بوی کرمش گرد جهان میگردمکز در لطف مگر باز درآید روزی