شمارهٔ ۱۳۱۴
سهی سروا چرا با ما نسازیبه خون ما بگو تا چند بازی
نیاز عاشقان بشنو خدا راکه بازی نیست کار عشقبازی
بنازم پیش قدّت ای دلاراماگرچه از چو من صد بی نیازی
تو را زیبد به باغ ای سرو آزاداگر دعوی کنی در سرفرازی
تو اندر بوته هجران به زاریبگو قلب مرا تا کی گدازی
هوای کوی عشقت بس بلندستز گنجشکی نیاید شاهبازی
شدم بیچاره در هجران چه باشدبه وصل ار چارهٔ کارم بسازی
طبیب ما ز لطف بی دریغتچرا درد مرا درمان نسازی
به محراب دو ابرویت که داریمز دیده جامهٔ جان را نمازی
حقیقت شد جهان را درد عشقتنه چون بلبل به گل عشق مجازی