شمارهٔ ۱۳۱۳
دل بردهای از دست من ای کان لطف و دلبریبردی جفا از حد بگو تا چند خون دل خوری؟
ای ماه و ای پروین من و ای دنیی و ای دین منگفتم مگر جانی به تن لیکن ز جان شیرینتری
تا کی گدازم همچو زر در بوته هجران تو؟دل را چو سندان کردهای آموختی آهنگری
ما را که طاقت طاق شد در آرزوی روی تومسکین تن مهجور را جانا چو جان اندر خَوری
دل بردهای از دست ما رو کردهای از ما نهانآخر نهان تا کی شوی از دیدهٔ ما چون پری؟
بر درد درمانم بکن مسکین و حیرانم مکندر آرزوی روی خود کردی مرا از دل بری
گرچه ز ما دوریّ و میدانی که اندر تن مراجانیّ و از جان خوشتری هستی جهانی دلبری