شمارهٔ ۱۳۱۲
فدای جان منست آن نگار چون حوریبگو چگونه توان کرد از رخش دوری
به جان رسید دل من ز درد روز فراقاز آنکه هست دلم را دوای مهجوری
طبیب درد دلم را دوا نکرد و برفتکه نیست جز شب وصلش دوای رنجوری
ز شهد لب چو کنم نوش می بدادم نیشچه چاره چون که ترا نیست خوی دل جوری
بهشت و جنّت و حور و قصور بی رخ توچگونه در نظر آید مرا تو منظوری
دلا هوای بلندست از جهان ما راز شاهباز نیاید مزاج عُصفوری