گنج

شمارهٔ ۱۳۱۱

قافیه: وری۸ بیت
که را طاقت بود بر درد دوریکه یارد کرد در آتش صبوری
تویی نزدیکتر بر من ز جانمز جان هرگز کسی جسته‌ست دوری
تنم را قوّتی و روح را قوتتویی جان و دو چشمم را سروری
همی گویی صبوری کن به هجراننمی‌آید مرا از دل به دوری
ولی مشکن دل مهجور ما رابباید کردنش ضِبری ضروری
دمی سوی چمن بخرام چون سروکه گویند آن بهشتست و تو حوری
صبوری چون کنم از رویت ای دوستجهان را جان جهان بین را تو نوری
منم جان و جهان کرده فدایتبگو آخر چرا از ما نَفوری