شمارهٔ ۱۳۰۵
به دردی دل گرفتارست باریکه درمان نیستش جز وصل یاری
طبیبانم دوا گفتند از آن لبکه هست او نازنینی گلعذاری
مگر درد دلم زان لب شود خوشکه گل با شکّرش بودهست کاری
مسلمانان چه تدبیرم که نگرفتدو دست بخت من یک شب نگاری
چه باشد گر چو سرو ناز روزیز لطف خود کند بر ما گذاری
مگر بر دیده مالم خاک پایتکه بر دل دارم از هجران غباری
به فریادم رس ای دلبر کزین بیشندارم طاقت هجر تو باری
جوابم داد کای بیچاره هیهاتبه وصلم تا که باشد بختیاری
اگر بختم دهد یاری به وصلتجهان را نیز باشد بخت یاری