شمارهٔ ۱۳۰۶
نیست یاری به جهان مثل تو کس دلداریچابکی سروقدی سیم بری عیّاری
خلق گویند که بدخوست برو ترکش کنچون توانم که کنم ترک چنان دلداری
در حریم حرم وصل تو خواهم که کنماز دل زار پر اندوه به زاری زاری
تا مگر رحم کنی بر من بی دل ز کرممیکشم جور و جفای تو فراوان باری
بارها بار طلب کرد دلم در کویتپاسبان درت ای دوست ندادم باری
چون نیفتاد به دستم گلی از گلشن وصلبرکن از لطف خود از پای دل ما خاری
بار بسیار بر این خسته دلم هست بسینیست چون بار فراقت به دل من باری
چون مرا بار فراق تو درآورد ز پایآخر ای دوست منه بر سر این سرباری
گفتم ای دوست ببستی کمری بر کینماز منش شرم نبود او و بگفتا آری
کارم از دست شد و درد فراقم بر دلبی تکلّف چه بود خوشتر از اینم کاری
گر توانی که بجویی دلم امروز بجویترسم آنگه که بجویی نبود آثاری
طوطیان را به سخن هست فصاحت بسیارلیک هرگز نبود چون تو شکر گفتاری
کبک را هست خرامیدن رعنا لیکننکند چون قد زیبای تو خوش رفتاری
غم حال من بیچاره سرگشته بخورکه ندارم به جهان غیر تو کس غمخواری