شمارهٔ ۱۳۰۱
چه خوش بادیست باد نوبهاریمگر کز زلف آن سیمین نگاری
که جانم تازه گشت از بوی زلفشدماغم پر شد از مشک تتاری
سهی سروا بگستر سایه بر منکه از پس دوستانم یادگاری
میازار و به لطفم نیک بنوازکه هستم من غریبی رهگذاری
نمیدانم مگر ای مردم چشمبر آب دیده من آبیاری
نه شرط دوستان باشد که ما رابه کام دشمنان وا میگذاری
ز یادت نیستم غافل زمانیچرا یادم به خاطر درنیاری
برآوردی دمار از روزگارمبه ساق و ساعد و دست نگاری
حقیقت شد مرا ای نور دیدهکه پروای جهانداری نداری