شمارهٔ ۱۳۰
جز خیال رخ تو در دل ما ننشستهستمهر از آن روی چو ماه تو دلم بگسستهست
سرگذشتیست مرا دوش که ای سرو سهیجز خیال تو کسی بر سر ما نگذشتهست
بی وفایی مکن ای دوست که هرگز چون تودر جهان هیچ کسی عهد و وفا نشکستهست
در هوای سر کوی تو دل مسکینمشاه بازیست مقید که پرش بربستهست
در چمن گرچه به دسته گل رنگین بندنددر سر چشمهٔ جان سرو قدش بررستهست
بیش از این تیغ ستم هیچ مزن بر جانمکه دل خستهام از تیر جفایت خستهست
ناوک غمزه دگر بر دل رنجور مزنکه چو ابروت فغانم به فلک پیوستهست