شمارهٔ ۱۳۱
آن سروناز بین که چه خوش راست قامتستچون بگذرد به باغ ز قدّش قیامت است
هرکس که صبحدم نظری کرد بر قدشتحقیق شد که عاقبتش بر سلامت است
چون بگذری به ناز به بستان سرای دلسرو از میان جان به چمن در قیامت است
عمریست تا که این دل مسکین مستمنداز شدّت فراق تو اندر ملامت است
بردی تو از برم دل و دادی به دست هجرمسکین دلم ز غصّهٔ تو در ندامت است
مرغ دلم مقید زلف تو شد ز جاننیکش نگاه دار کنون چون به دامت است
پیوسته دل به صبح رخ تو چو ابرویتدر بند طرّهٔ سر زلف چو دامت است
ای ماه مهربان که به بام ایستادهایخورشید خاوری ز دل و جان غلامت است
با کس وفا نکرد جهان خوش برآ، دمیخوش بگذران تو عمر، جهان چون به کامت است