شمارهٔ ۱۲۹۸
نگارا رسم دلداری نداریدمی با ما سر یاری نداری
دل مسکین من گشت از غمت خونتو خود آئین غمخواری نداری
رهی غیر از جفاجویی نجوییطریقی جز ستمکاری نداری
نپرسی حال یاران وفادارمگر رای وفاداری نداری
تو هر شب تا سحر در خواب و مستیخبر از ما و بیداری نداری
چه حاصل زاری من چون تو رسمیبه غیر از مردمآزاری نداری
ندانستم که آن عادت که عهدیکه میبندی به جای آری نداری
جهان و جان نهادم بر سر توتو خود رسم جهانداری نداری
دلا خواری کش و تن در قضا دهچو قسمت جز جگرخواری نداری