گنج

شمارهٔ ۱۲۹۲

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اری۹ بیت
چه باشد ار ز من خسته دل تو یاد آریز روزگار وصال و ز عهد دلداری
مکن تو عهد فراموش و مگسل آن پیمانمکش چو سرو سر از ما اگر وفا داری
ز جور و غصه بیازرده‌ای دل ما راچه باشد ار ز وصالم به لطف باز آری
ندادی‌ام شبکی کام دل ز لعل لبمببردی از من بیچاره دل به عیاری
عزیز مصر دل خلق عالمی بودممکن چنین، به عزیزان کسی کند خواری؟
به خواب دیده‌ام آن روی همچو ماهوششچه باشد ار بنماید دمی به بیداری
به چشم مست و سر زلف دل ز ما بربودنداد کام دل ما زهی سیه کاری
نهاد بار جهان بر دل من آن دلبروفا نکرد و جفا می‌کند به سر باری
منم تو را ز جهان بنده‌ای بدار مراکه آن زمان به تو زیبا بود جهانداری