شمارهٔ ۱۲۹۱
نگارینا ز نامم ننگ داریبه خون جان مرا آهنگ داری
نبخشی بر من رنجور مهجورچرا آخر دلی چون سنگ داری
مرا با تو سر صلحست باریاگر با ما تو رای جنگ داری
دلم بردی و در خونش فکندیبه دستان صد چنین نیرنگ داری
دلت بر من نمیسوزد هماناکه بر آئینهٔ دل زنگ داری
به غور حال زار عاشقان رسکه هوش و رای با فرهنگ داری
نظر کن بر گدای خویش زیراکز شاهی در جهان اورنگ داری
دلا گر عاقلی در موسم گلدو گوش هوش را بر چنگ داری
ببردی آبروی من از آن رویکه باد از وصل او در چنگ داری
چرا بی روی خوبت ای دلارامجهان بر من چو زندان تنگ داری