گنج

شمارهٔ ۱۲۹۳

دلم ببردی و دانم که قصد جان داریسر بریدن پیوند دوستان داری
نه شرط صحبت و آیین دوستان دانینه رسم و عادت یاران مهربان داری
به خاطرت نگذشت ای طبیب مشتاقانکه خسته‌ای چو منِ زارِ ناتوان داری
تو را کجا ز من مستمند یاد آیدکه صد هزار چو من بنده در جهان داری
چرا تو با همه دلجویی و سبک روییهمیشه با من دلخسته سر گران داری
به لب رسید مرا جان ز هجر او ای دلتو تا به چند غم عشق را نهان داری
جهان به عید وصالت امیدها داردمباش غافل از اندیشهٔ جهانداری